پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد....

در راه با یک ماشین تصادف کرد.اورا به بیمارستان بردند.ابتدا زخمهایش را پانسمان کردند.سپس به او گفتند:باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن شیم آسیب ندیده باشین.

پیرمرد گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران علت عجله اش را پرسیدن

پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است و همیشه صبحانه را با او میخورم

-خب ما به ایشان اصلاع میدهیم

-فایده ای ندارد او مرا به یاد نمی اورد.آلزایمر دارد.(عجب!!!!!!!!)

همه با حیرت گفتند:وقتی او شمارا نمیشناسد چرا هرروز پیشش میروید؟!؟!؟!؟!

پیرمردی آهسته و گرفته گفت:

من که اورا میشناسم......