وفای عشق
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد....
در راه با یک ماشین تصادف کرد.اورا به بیمارستان بردند.ابتدا زخمهایش را پانسمان کردند.سپس به او گفتند:باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن شیم آسیب ندیده باشین.
پیرمرد گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران علت عجله اش را پرسیدن
پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است و همیشه صبحانه را با او میخورم
-خب ما به ایشان اصلاع میدهیم
-فایده ای ندارد او مرا به یاد نمی اورد.آلزایمر دارد.(عجب!!!!!!!!)
همه با حیرت گفتند:وقتی او شمارا نمیشناسد چرا هرروز پیشش میروید؟!؟!؟!؟!
پیرمردی آهسته و گرفته گفت:
من که اورا میشناسم......
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 18:57 توسط دختر♥ ♡♥ ♡آفتاب
|
سلام بچه ها.مرسی که از وبم دیدن میکنین.