دختری بود نابینا که از خودش و تمام دنیا متنفر بود.او فقط یک نفر را دوست داشت او هم دل داده اش بود.به او گفته بود اگر یک لحظه قادر به دیدن دنیا شوم با تو عروسی میکنم.

چندروز بعد مردی نزدش آمد و گفت میخواهد چشمانش را به او دهد.

حالا دختر آسمان را دید/زمین را دید/آدمیا و پرنده ها را دید/رودخانه ها و درختها را دید و نفرت وجودش از بین رفت.

دلداده پیشش آمد و گفت:بیا و با من عروسی کن میبینی که سالهست منتظرتم.

دختر بر خود لرزید و زیرلب گفت:این چه بخت شومی است که مرا رها نمیکند؟؟

دل داده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه گفت:نه!!!!!!!!!

دل داده سوی دیگری را نگاه کرد تا دختر گریه اش را نبیند و همانطور که دور میشد گفت:

 

پس مراقب چشمان من باش!!!!!!!!!!!!!

 

 

اه بچه ها چه دختر نامردی بود